حكيم ابوالقاسم فردوسى
61
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
شاد و رخسارى ارغوانى ، جام مِى به دست داشتند . شاه به رستم گفت : اى نيك پيوند بهروز ، تو در برابر هر بدى همچون سپرى براى ايرانى و هميشه به مانند سيمرغ ، پر بگستردهاى ، چه در هنگام رزمهاى ايران و چه براى پشتيبانى شاهان ، هميشه كمر به رنج بستهاى ، تو خود ، كردار گودرزيان را به گاه آرامش و سختى يا سود و زيان مىدانى . ايشان هميشه در پيش من ، كمر بسته ايستادهاند و مرا به سوى نيكى رهنمايند . خود گيو به تنهايى براى من چون سپرى در برابر بديها بود . ليك هيچگاه چنين اندوهى به اين دودمان نرسيده بود . براستى كه چه كسى اندوهى بيشتر از درد فرزند ديده است ؟ اكنون اگر تو به اين كار ، كمر نبندى ، هيچ چارهگرى را در گيتى نخواهم يافت . پس اينك چارهء كار بيژن را بجوى ، زيرا كه او را از تركان ، بد رسيد . اسپ و جنگ افزار و سپاه و گنج نيز هرچه مىخواهى با خود ببر و خود را هيچ در رنج ميافكن . چون رستم اين سخنان را از كى خسرو شنيد ، زود برجَست و زمين را ببوسيد و بر او آفرين كرد و گفت : اى نيكنام كه در هرجا چون خورشيد ، گام بگستردهاى ، آز و خشم و نياز از تو دور باد و دل بدسگالانت پر از سوز و گداز بادا . همانا كه تو بر همهء شاهان ، شاه و سالار و كِى هستى و همهء شاهان گيتى خاك پاى تو هستند . نه تخت شاهى و نه خورشيد تابنده و ماه گردنده ، هيچيك شاهى چون تو نديدهاند . اين تو بودى كه بَدان را از نيكان جدا ساختى و با افسون و بند ، اژدها را ببستى . بدان كه مادرم مرا براى رنج بردن از بهر تو زاد . پس تو بايد آرام و شاد باشى ، زيرا كه من گوش به فرمان شاه نهادهام و به هر سو كه او مرا راه نمايد ، بروم . به فرّ كيان و گرز گران بود كه دل ديوان مازندران را از جا بكندم . اينك هم اگر در جستجوى گيو ، آسمان بر سرم آتش نيز ببارد ، باز هم به آن ننگرم . اگر سرنيزه هم به مژگانم آيد ، سر از فرمان خسرو نتابم . من به فرّ تو باشد كه اين كار را به انجام رسانم ، پس در اين راه ، نه سپهبد مىخواهم و نه سپاه . چون رستم چنين گفت ، گودرز و گيو و فريبرز و شاپور و فرهاد و ديگر بزرگان سپاه ، همگى آفرين پروردگار گيهان آفرين را بر او بخواندند . آنگاه به